رشيد الدين فضل الله همدانى
89
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
اعتبار نباشد « 1 » . حسن به جان و دل آزرده از حضرت سلطان بيرون آمد . [ و در پى اين دعوت افتاد و رسيد بدانجا كه رسيد ] « 2 » . نظام الملك به قصد او متشمّر شد ؛ سيّدنا گريخته به شهر رى آمد و از آنجا به اصفهان رفت و به خانهء رئيس ابو الفضل نزول كرد و ، براى آنكه او كسان نظام الملك طالب بودند ، متوارى مىبود . و رئيس دعوت او قبول كرد ، يك چندى به خانهء او اقامت نمود . رئيس هر وقت به مفاوضات و محادثات سيّدنا مؤانست نمودى . روزى در اثناى شكايت روزگار و حكايت تعصب سلطان و اركان دولت [ و قصهء وزير ] « 3 » ، آهى از جان سيّدنا برآمد و گفت اى دريغا ! اگر دو كس چنانكه بايد با من يكدل و يكجهت بودندى ، من جواب آن ترك و اين روستايى بگفتمى « 4 » رئيس ابو الفضل مىپنداشت كه حسن را ، از كثرت اذكار و عبادت و طاعت شبها و صيام مدام و مباشرت اسفار و تكميل اخطار ، ماليخوليا پديد آمده است ، و الّا پادشاهى را كه از مصر تا كاشغر جهان به خطبه و سكهء او مزين است و چندين هزار سوار و پياده در زير رايت او ، چگونه به دو دل متفق و متحد ملك او را برهم [ زنند ] « 5 » . در اين فكر مىرنجيد و با خود گفت اين مرد لاف و گزاف نيست ، بىشك او را مرضى دماغى تولد نموده . از روى اعتقاد « 6 » ، معالجهء مرض ماليخوليا ، بىآنكه بر او اظهار كند ، پيش گرفت و شربتهاى معطر و غذاهاى مرعفر مقوّى مزاج و مرطّب دماغ به وقت افطار به نزد حسن [ مى ] « 7 » آورد ؛ تا چون مأكول و مشروب معطر و مزعفر مشاهده نمود ، بر خيال رئيس ابو الفضل آگاه شد و در حال عزيمت انتقال كرد هرچند رئيس تضرع و زارى نمود فايده نداد . و از آنجا به مصر رفت و باز آمد و بر الموت متمكن « 8 » گشت و ساكن شد ، [ و فتنه در عالم پيدا كرد ، چنانكه ذكر كرده آيد ، إنشا اللّه تعالى ] « 9 » . نظام الملك [ را ] بر دست فداييان بفرمود كشتن . سلطان ملكشاه بعد از آن ، به چهل روز ، مسموم و ، در شب شنبه هجدهم شوال سنهء خمس و ثمانين و أربع مائة ، وفات يافت . چنانكه اميرى معزى « 10 » قصيدهاى در مرثيه « 11 » سلطان گفته است و دو بيت از آن منبى و دالّ بر فحواى اين [ دعوى « 12 » ] :
--> ( 1 ) . مجمع م : نظام الملك گفت خداوند كارى كه شش ماه به اهتمام نمىتوان كرد او مىخواهد كه به ده روز مرتب سازد به ازين نخواهد ساخت . ( 2 ) . مجمع م . ( 3 ) . مجمع م . ( 4 ) . مجمع د : دادمى . ( 5 ) . مجمع د و م . ( 6 ) . مجمع د : يارى . ( 7 ) . مجمع م . ( 8 ) . مجمع د : ممكن . ( 9 ) . مجمع م . ( 10 ) . ص : مدح ؛ مجمع د : مرثيه . ( 11 ) . ديوان ، ص 405 ، تاريخ وزراى سلجوقى اقبال ، ص 52 . ( 12 ) . مجمع د .